<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>l mechanic students of shiraz uni (89) l - فرهنگی و اجتماعی</title>
		<link>http://mechanicshz.blogsky.com</link>
		<description></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>دو داستان آموزنده</title>
					<link>http://mechanicshz.blogsky.com/1390/04/29/post-5/</link>
					<description>&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;Tahoma&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;ما کمتر از الاغ نیستیم&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;Tahoma&quot;&gt;کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;


&lt;p&gt;مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما ... الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 255);&quot;&gt;مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم،&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 153, 255);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 255);&quot;&gt;اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 153, 255);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 255);&quot;&gt;و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!&lt;/span&gt;&amp;nbsp; &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;و&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;ثابت کنیم که از یک الاغ کمتر نیستیم&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;Tahoma&quot;&gt;**********************************&lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;*******&lt;/span&gt;********************************************&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;Tahoma&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;افزایش درآمد گدایی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;Tahoma&quot;&gt;دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.&lt;br /&gt;یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست.&lt;br /&gt;پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.&lt;br /&gt;گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی “موشه” نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟! (:&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;


</description>
					<pubDate>Wed, 20 Jul 2011 14:16:13 GMT</pubDate>
          <comments>http://mechanicshz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=5</comments>
          <author>ایمان علیمحمدی</author>
          <guid>http://mechanicshz.blogsky.com/1390/04/29/post-5/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

